دلم برات تنگ شده ... كجا پرواز كردي ؟...
يادت مي ياد اون روزي كه مي خواستي بري و فرداش بياي ... حالا چند سال گذشته و تو هنوز نيومدي ...
عزيزم شايد توي شهر تو هنوز فردا نشده !
گلم ... يادت مي ياد چقدر گريه كردم ... گفتم اگه مي ري فراموشم نكن و زود برگرد ... تو هم برگشتي و يك لبخند تلخ زدي و گفتي : حالا بذار برم بعداً برام گريه كن ... تو رفتي و من بازم گريه كردم ...
روي صندلي كنار شومينه ، زير پنجره و رو به در زل زدم كه شايد تو بياي اما صداي كفشات هم نمي ياد ...
اون روز يادته گفتي تا آخرش باهات مي مونم ... اما ... اما شايد الان آخرش شده و من خبر ندارم ... دلم گرفته بغض كهنه اي راه گلومو بسته ... جرعه ي تلخ بودن رو تا آخر سر كشيدم ... ميخوام از دوري تو فرياد بزنم ...
اما ... خدايا كاري كن كه فريادم گوش فلك رو كر نكند ...
خدا ... چرا من ؟ چرا من بايد گرفتار دوري بشم ... خدا جون تنهام ... خيلي تنهام دلم گرفته از زمين و زمان ... روي قله ي رفيع دوست داشتن اون ايستادم . دوري اون رو نظاره مي كنم . زندگي براي هر كس سرنوشتي ساخته اما ...
قلبم سرشار از عشق اون شده بود ... اما اون لبريزي اين عشق رو نديد و راهي سفر شد .
اگه اين قلم و كاغذ رو نداشتم بايد چه كار مي كردم ... قلمم زير اين بار غم شكست ...!
ديروز رو فراموش كن ، امروز را به خاطر بسپار و به فردا فكر كن ...
پرواز را به خاطر بسپار ...
|
+| نوشته شده توسط
ترانه در سه شنبه نوزدهم تیر 1386
|