تبليغاتX
کرگدن زیبا
 
ز خود پرسیده ای آیا؟
چرا در عمق چشمانم نشانی از پریشانیست؟
چه دردی خاطر سرشار از عشقم را به خود مشغول میدارد؟
ز خود پرسیده ای روزی
چرا در سینه ام فریاد تنهاییست و حرفم چیست؟
به فکر غربت چشمان غمگینم تو افتادی؟
به اندام نحیف من نظر کردی و رخسار غم آلود مرا دیدی؟
ز خود چرسیده ای گاهی
چرا رنگ رخم زرد است؟
چرا دست و دلم سرد است؟
و این تازه درخت عمر کوتاهم چرا اینگونه بی برگ است ، بی بار است؟
و آیا تو ، تو ای تنها امید و تکیه گاه من
تو آیا مردن تدریجی روح مرا ، جسم مرا
هرگز نمی بینی؟
نمی خواهی؟
|+| نوشته شده توسط ترانه در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388  |
 بدون شرح
هیچ تجربه ای برای یک

آفتابگردان، تلخ تر از هرزگی آفتاب نیست

خسته ام از روزهایی که به دنبال خورشیدی 

که نبود در سر به هوایی گذشت.

تو به من بگو چه کنم

بگو به کدامین خورشید بپیوندم تا

مزرعه ی آفتابگردان دیگر

به فریب رقص باد تن در ندهد.!

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه بیست و سوم بهمن 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط ترانه در شنبه چهاردهم آذر 1388  |
 

 

سلام بعد از یه غیبت طولانی با یه کار جدید اومدم

امیدوارم خوشتون بیاد

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه دوازدهم مهر 1387  |
 
سلام

اینم یه کار معرق جدید امیدوارم خوشتون بیاد

|+| نوشته شده توسط ترانه در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 
سلام

این دفعه با یه کار قدیمی اومدم

فکر می کنم دومین یا سومین کارم بود

حدودا مال ۲ یا ۳ سال پیشه

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه شانزدهم دی 1386  |
 

 

سلام

این نقاشی رو برای کریسمس برای مامان بزرگم کشیدم.

اما حیفم اومد برا شما  نذارمش.

به هر حال این گل تقدیم به همه ی دوستای خوبم.

 

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در دوشنبه سوم دی 1386  |
 

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 
این هم یک کار با مداد رنگی
|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 
سلام به دوستان عزیزم این یکی از اخرین کارهای من هست. ممنونم که وقت میگذارید و نظر میدید.

|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 
سلامی دوباره به دوستان عزیزم این کار یکی از آثار معرق من هست که امیدوام نظرتون رو در موردش به من بگید

|+| نوشته شده توسط ترانه در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386  |
 بنام آنکه اگر حکم کند همه محکومند

اول سلام به همه

دوم عذر خواهی از همه دوستان خوب

اگه دیر به دیر آپ میکنم و کار جدید ندارم فقط دلیلش اینه که مدارس داره شروع میشه و من

 فقط باید درس بخونم و متاسفانه به نقاشی و رنگ نمی رسم . طبق نظر یکی از دوستان هنرمندم

( رد پای رنگ ) کار خطاطی رو هم شروع کردم .

 همیشه موفق و پیروز باشید

بدرود تا درودی دیگر

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386  |
 

 

 

 

این آخرین تابلومه که تازه تموم شده اگه دوست داشتید نظر بدید .

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه بیست و ششم مرداد 1386  |
 بنام آنکه جان را فکرت آموخت

 

سالها مي گذرد از شب تلخ وداع  ، از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي ، آخرين ديدار تو تا عمق وجودم را سوزاند .

تو  نمي دانستي ، تو  نمي فهميدي كه  چه  زجري  داره  با  دل  سوخته اي  سر كردن .

رفتي و در دل من روشنايي ها رفت چه كسي بعد از آن شب دير شبم را روشني مي بخشد و به غمم مي افزود وقتي جاي خالي تو را مي ديدم ، به وفاي دل تو و به خوش باوري اين دل بيچاره ي خود مي كشيدم آهي از حسرت و مي خنديدم ناگهان به ياد تو مي افتادم گريه سر مي دادم ، خواب مي ديدم من ، كه تو بر مي گردي .

اينك اما تنهام ، دستهايم سرد است ، نه به دنبال تو ام ة نه تو را مي جويم .

تو چه آسان گفتي دوستت دارم و چه آسان رفتي !

افسوس چه سود !

قصه اي بود و نبود !

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه هفتم مرداد 1386  |
 به نام حضرت دوست ...

 

يك عمره كه دارم تو جاده ي عشق تو قدم ميزنم اما به هيچ جا نمي رسم ...

اون موقع كه تورو داشتم ، رقيب اومد و با قدرت تمام از من گذشت و تو رو از من گرفت ...

تو هم ، تو هم چه ساده از من گذشتي ... تو ... آره ... تو كه ميگفتي عاشق مني ...

تو كه مي گفتي تا آخر دنيا با من مياي ...

برات متاسفم ... واقعاً برات متاسفم كه دنيات انقدر كوچيكه ...

اما من هميشه ، هر روز و هر شب به ياد توام ... يعني با يادت زندگي مي كنم ...

الان ديگه تنها دوستم باده ... آره فقط اونه كه گاهي موهام رو نوازش ميكنه ...

فقط با اون مي توانم حرف بزنم چون فقط اونه كه ميتونه حرفهاي منو به گوش تو برسونه ...

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386  |
  به نام حضرت دوست كه هرچه داريم ارادت اوست...

 

دلم برات تنگ شده ... كجا پرواز كردي ؟...

يادت مي ياد اون روزي كه مي خواستي بري و فرداش بياي ... حالا چند سال گذشته و تو هنوز نيومدي ...

عزيزم شايد توي شهر تو هنوز فردا نشده !

گلم ... يادت مي ياد چقدر گريه كردم ... گفتم اگه مي ري فراموشم نكن و زود برگرد ... تو هم برگشتي و يك لبخند تلخ زدي و گفتي : حالا بذار برم بعداً برام گريه كن ... تو رفتي و من بازم گريه كردم ...

روي صندلي كنار شومينه ، زير پنجره و رو به در زل زدم كه شايد تو بياي اما صداي كفشات هم نمي ياد ...

اون روز يادته گفتي تا آخرش باهات مي مونم ... اما ... اما شايد الان آخرش شده و من خبر ندارم ... دلم گرفته بغض كهنه اي راه گلومو بسته ... جرعه ي تلخ بودن رو تا آخر سر كشيدم ... ميخوام از دوري تو فرياد بزنم ...

اما ... خدايا كاري كن كه فريادم گوش فلك رو كر نكند ...

خدا ... چرا من ؟ چرا من بايد گرفتار دوري بشم ... خدا جون تنهام ... خيلي تنهام دلم گرفته از زمين و زمان ... روي قله ي رفيع دوست داشتن اون ايستادم . دوري اون رو نظاره مي كنم . زندگي براي هر كس سرنوشتي ساخته اما ...

قلبم سرشار از عشق اون شده بود ... اما اون لبريزي اين عشق رو نديد و راهي سفر شد .

اگه اين قلم و كاغذ رو نداشتم بايد چه كار مي كردم ... قلمم زير اين بار غم شكست ...!

ديروز رو فراموش كن ، امروز را به خاطر بسپار و به فردا فكر كن ...

 

                                  پرواز را به خاطر بسپار ...

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در سه شنبه نوزدهم تیر 1386  |
 به نام هستي بخش جهان هستي ...

نمي دونم ، نمي دونم چرا امشب تموم نميشه ؟ ... سياهي داره بر تمام وجودم غالب ميشه ... احساس تهي بودن مي كنم ... آرزوي ديدار او را دارم ولي انگار خدا نمي خواد .. خوابم نمي بره ، آرزوي ديدار محبوب قلبم را دارم تا عاشقانه ترين سرودها را در گوشش زمزمه كنم ... سيل واژه هارا در ذهنم جمع مي كنم و سرودي عاشقانه و زيبا را مي سازم ...

امشب قلبم كند تر از هميشه براي همسفر تنهاييم مي تپد صدايم خاموش شده و عشق ديگر هيچ زنگي را به صدا نمي اندازد ... شايد ، شايد آخرين لحظات عمرم را سپري مي كنم .

آره،آره درست احساس كردم خواب ابدي چشمان مرا ربوده ...

ميميرم اما آرزوي ديدار محبوب قلبم را براي هميشه به آرامگاه ابدي مي برم .

واكنون دفتر زندگيم تمام مي شود و دستخوش مرگ مي شوم .

|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه سی ام خرداد 1386  |
 این شعرو فقط واسه یه نفر نوشتم که خودش می دونه

گاه مي انديشم ،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

 از كسي مي شنوي ، روي تو را

كاشكي ميديدم .

شانه بالا زدنت را ،

_ بي قيد

و تكان دادن دستت كه ،

_مهم نيست زياد

و تكان دادن سر را كه ،

_عجب! عاقبت مرد ؟

_افسوس !

_كاشكي مي ديدم !

من به خود مي گويم

" چه كسي باور كرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاكستر كرد؟‌"

|+| نوشته شده توسط ترانه در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386  |
 به نام خالق انسانها ، انسانها خالق غم ها ، غم ها خالق اشك هاواشك ها پيوند دهنده ي قلب ها ...

 

آنقدر بوسيدمش تا خسته شد

خسته از بوسيدن پيوسته شد

خواست تا لب بر شكايت وا كند

لب نهادم بر لبش تا بسته شد

كاش مي شد اشك را تهديد كرد

مدت اين عشق را تمديد كرد

كاش مي شد در ميان لحظه ها

لحظه ي ديدار را نزديك كرد

|+| نوشته شده توسط ترانه در شنبه دوازدهم خرداد 1386  |
 به نام آنكه درتنها ترين تنهاييم تنهايم گذاشت

براي گريه كردن ديگه دير شده ... آسمان ابري و كبود و هوا مه آلود و پرسوز دريا آرام وبي تلاطم ...جاي اشكهايم كه نسيم آن را نوازش مي كند،مي سوزداما سوزشش كمتر از سوزش قلبم است ...

درست يك سال از دوري با تو ميگذره و تو هنوز بي خيال حتي به خوابم هم نمياي...

چرا ؟ چرا فكر نكردي كه بي تو همه جا بوي غربت مي گيرد ؟ ...

خزان آمد و بي تو همه جا تنگ بود...آسمان تنگ ...كوچه هاتنگ... خيابان ها تنگ ... خانه تنگ ... اتاق تنگ ... و مهم تر از همه دلم تنگ ... كجايي ...؟!

اگر دريا تو را از من نمي گرفت ...!

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در شنبه دوازدهم خرداد 1386  |
 به نام او ... براي او ... به ياد او ...

حالا ديگه خيلي از اون روزا گذشته ... جلوي پنجره ايستادم و بيرون رونگاه مي كنم.

كوه با قامت راستش روبه رويم  ايستاده چقدر كوهها رو دوست داشتي مي گفتي درس ايستادگي رو بهت مي دن ...

درخت بيد مجنون سر خم كرده و برگهايش زير پايش ريخته چقدر بيد مجنون رو دوست داشتي مي گفتي درس صبر و بردباري رو بهت مي ده ...

جاده ي خالي و پر از برگ رو مي بينم كه تنهاست چقدر جاده رو دوست داشتي مي گفتي درس دل بي انتها داشتن رو بهت مي ده ...

آسمان كبود و ابري است چقدر آسمان رو دوست داشتي مي گفتي درس صاف بودن و رو راست بودن رو بهت مي ده ... آره ...

خاك زمين نمناك است ... هيچ وقت نگفتي كه خاك چه درسي بهت مي ده ... ولي حتما‌ً خيلي دوستش داشتي كه به آغوشش پرواز كردي ... 

خزان چه پر درد است ... 

پنجره بسته و پرده كشيده شد ...

                                                                             

                                                                                 خداحافظ ...

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه یازدهم خرداد 1386  |
 
 
بالا